شاید این۵ باری هستش که اومدم تا به مناسبت تولد داداشی گلم آپ کنم....نمی دونم چرا این بلاگفا و از همه بدتر این سرعت چرا با من لج کرده سه بار تو خونه تایپ کردم که بلاگفا سیو نکرده البته اون گناهی نداره ایراد از سرعتم بودش و حالا هم که اومدم کافی نت یه بار برقش رفتش یه بار هم که اینقدر سرعت افتضاح بودش که نگو
حالا بگذریم از این مسائل تا یادم نرفته من خودم رو معرفی کنم که من سعیده یکی از نویسندگان صد فریاد عاشقونه هستم البته مثلا نویسنده چون از نوشتن هیچی بلد نیستم حالا هم که اومدم آپ کنم به خاطر یه مناسبت مهم و باارزش بوده...اون هم تولد داداشی گلم امین...می دونم مثل خودش نمی تونم خوشگل وزیبا بگم چون مثل اون توانایی گفتن حرف های قشنگ رو ندارم ولی اومدم با زبون ساده و لحن سادم بیام و تولدش رو تبریک بگم.... و براش از همین جا آرزوی خوشبختی بکنم....
امین داداش گلم تولد مبارک باشه...امیدوارم هر جا که هستی روزای خوب وخوشی در کنار خونوادت ودوستات داشته باشی واست بهترین روزا و اتفاقات رو آرزو می کنم...ببخشید نتونتسم اون طور که می خوای تبریک بگم...شرمنده...داداشی انشالله تولد ۱۰۰ سالگیت رو جشن بگیریم
دوستان این هم کیک تولد داداشم

باز هم دست شقایق باز است
فرداست که فردایت می سازد
کاش حال و هوای امروز
خبری بود از دی –
کاش بوی اطلسی –
می فشرد مشت دل قلبم را
کاش آنقدر بلندا بودی
که اینک شرر آتش سلامی می بود
کاش بودی ، کاش بودم
کاش سلامی می بود ...

دمت گرم از پیامی سرد
سرت گرم از هوایی شرم
که چون مرغک به پای لانه میآیی
پناهی آرمک خواهی
درنگی ، چالنده و چالاک
به رنگ آخرین بیداد
که گر بالا روی وز شرم نالانی
و گر کوته روی از سنگ مینالی
چه بس سرد و چه بس شرم است
کین زمان
دور جنگ مرد و نامرد است
هوای خود بین و در بگشای
وز بودن خویش بودنم بسیار
ناله چنگ از فرود زخمه بسیار
بینم آن دل را که با دل ها -
آتشین پیغام خود را
کز سبو بگرفته دارد کین امین در یاد -
تو در بگشای
سینه ام خواهد دوای جوهرت
سینه خواهم شرحه شرحه بودنت
تو در بگشای و آن را بین
وز صوت وجودم من شوم بسیار اندهگین
تو در بگشای
- تو ان را بین ...

سلام به همه دوستان گل![]()
دل به چشمای تو بستم تو شدی همه وجودم
عشق تو باور من شد با تموم تار و پودم
هر کی اومد سر راهم چشمامو بستم و ندیدم
عکس تو توی دست من بود تو رو با دلم خریدم
برای نفس کشیدن عشق تو دلیل من بود
بودن تو پیش چشمام خواب و رویای شبم بود
من همه ترانه هامو واسه چشم تو نوشتم
سلام بچه ها... من سعیده هستم همکار جدید این وبلاک قراره اگه عمری باشه به عنوان یکی از نویسندگان این وبلاک بنویسم.واسه اولین همکاری یه شعر بودش که ازش خوشم اومد گذاشتم تا شما بی نصیب نمونید.
در این بازار بی مهری
به دیدار تو شادم
تو شادم کن
که سوز غم بر آمد از نهادم
تو می گفتی صدایم کن
زسوز سینه هر شب
صدایت می زنم
اما رسی ایا به دادم؟
کمک کن
تا ابد تنها به تو عاشق بمانم
به کوی عاشقی
شعر خوش ماندن بخوانم
دوست را داشتن سخت است
آب بودن سخت نیست
زلال بودن سخت است
عاشق بودن سخت نیست
عشق را باختن سخت است
نگاهت را به دور دست بیانداز
عاشق را با آب دوست دار
و دوست داشتن را با زلال عشق

سلام دوستان ... بالاخره بعد از ۴ ماه برگشتم و امیدوارم منو به خاطر اسنکه چند وقتی نبودم ببخشید . از این به بعد قصد دارم که دیگه این خونه رو همیشه زنده نگه دارم . واسه همونم یکی از شعرامو براتون میزارم . منتظر شما هستم تا مثله گذشته بهم سر بزنید و منو حمایت کنین . منتظرتون هستم . همتونو دوست دارم .
سترگ ِ نا جوان مردان ِ را
تو هم اکنون بده با یاد ِ باران
که هم ، گونه تو را زیستن خواهی
می باشم در کنار ِ یاد ِ یاران باز
بسپار به من اکنون
تو نیز
که همگونه ، مرا زین پس نخواهی
می گویمت اکنون که ای باران
سترگ ِ خون ِ یاران ِ -
ذهنت می دمت اکنون
تو هم ، بسپار گوش ِ جان ِ خود
به خاک ِ ذهن ِ حاصلخیز
که در کشتگاه ِ عمر ِ خود
اکنون تو نیز
که خواهی را بودن زیست
هم اکنون ا َم را به یادت
می سپارم به
یاد ِ باران ِ هوای تو
که اکنون در هوای تو -
مانده ام من ...
با که گویم من
تو نیز اکنون صدایت را به من بسپار
تو نیز اکنون ردای بر تن ات را
- به من بسپار
که اینست - آن با آن یاد ، گوید هم صدایْ را
تو هم بسپار صدایت را به باد
تو نیز بسپار رخ ِ آن چهره ی ِ -
خشکسال ِ خود
بر آن کس که
نبودش را با وجود ِ تو در هم آمیزد -
پس اکنون شب ز ِ تو
با ریدن خواهد کرد
پس تو نیز بدان خوار طرب را
که با بس ، عــود می گرید ز ِ تو
- آنرا
که باشی و که خواهی ؟
بس در این ظلمانی ِ دنیا
که خواهی ...
چه باکی ...
می خواهی هم اکنون
با ساز ِ تار ِ خوش نوای ِ آن
که با رویش ذهنت شوی آگاه
پس تو هم بسپار صدایت را به باد
پس تو هم ، اکنون بده دست ِ تــَر ت را
که سرمای ِ درون ِ تو
بر سان ِ وجود آنکس
که او را با وجودت نیز
خواهی دید در رویای خواب ِ خود
پس تو نیز بسپار صدایت را ...
- به باد ...
امین
آسمان جاریست - بیاندیش
تا صدای پای مرغان هوای آبی خلوت گزیده -
در پناه حسرت آب حصار برکه لبریز .
بشنوی اکنون و هم بینی که چون هم من شوم خلوت گزیده
تا بیاندیش ، هم اکنون کیست .
آسمان جاریست ...
بشنوی اکنون هر قدم ، گر می گزارم شرم ،
می باید او را به هنگام قدم من پرورم در مهنت سرای گرم
تو نیز در پسم بشنو اکنون آن کیست ؟
آسمان جاریست
آسمان جاریست ... امین
دوستان سلام . بعد از یه وقفه طولانی بازم برگشتم که در خدمتتون باشم . البته با یه خبر خوب . قراره یه دوست خوب منو در ادامه راه وبلاگم کمک کنه . اسم این دوست خوب لیلا خانم هست . امیدوارم با ایشون در پستهای خودشون بیشتر آشنا بشین ...
با تشکر ...
از شفیعی کدکنی
درین شبها
درین شبها
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد
درین شب ها
که هر آینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان میکند هر چشمه ای
سر وسرودش را.
چنین بیدار و دریا وار
تویی که تنها می خوانی
رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را
تویی تنها که می فهمی
زبان و رمز آواز چگور نا امیدان را.
بر آن شاخ بلند
ای نغمه ساز باغ بی برگی
بمان تا بشنود از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ
در خوابند
بمان تا دشت های روشن آینه ها
گل های جوباران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را
ز آواز تو دریابند.
تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام
تو بارانی ترین ابری که می گرید
به باغ مزدک و زرتشت
تو عصیانی ترین خشمی که می جوشد
ز جام و ساغر خیام.
درین شب ها
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش می ترسد
و پنهان می کند هر چشمه ای
سر و سرودش
درین آفاق ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی.